تبليغاتX
آخرین بهانه

آخرین بهانه

آخرین شانس من پوچ نخواهد بود چرا که همه ی شانس های قبلی ام پوچ بودند.

چرا دوری از تو گناه باشه؟

وقتی این دوری باعث می شه زمین رو زیر پا بذارم.


+نوشته شده در 90/01/25ساعت10:28 AMتوسط شراره ای در باد | |

مرا خلق کردی و گفتی دوباره خلق خواهی کرد
کسی میان این دو خلقت بارها و بارها مرا خلق کرده است
اگر بی اجازه ی تو باشد؛
من بنده ی مومن این خدای کافرم


+نوشته شده در 90/01/25ساعت10:26 AMتوسط شراره ای در باد | |

امروز روز سجده ی من است

آن روز که در خلوت خودمان با ارزش ترین هدیه ها را به من بخشیدی

و من امروز می خواهم جلوی همه برات سجده کنم

توووووو پروردگار منی

نه غیر

الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور


پ.ن: به یاد دوازدهی که برایم ارزش بیست و یک داشت

پ.ن : به یاد خدایی که بنده اش را دید.

پ. ن : به یاد بنده ای که می پنداشت خدایش ندید.




+نوشته شده در 90/02/11ساعت2:24 PMتوسط شراره ای در باد | |

اونقدر به عدالتت ایمان دارم

که از خودت پیش خودت شکایت می کنم


+نوشته شده در 90/02/09ساعت11:18 PMتوسط شراره ای در باد | |

دیگه تموم شد.

به خدا دست خودم نیست دیگه دلم نمی خوادت

مثل تمام چیزهای خوبی شدی که بی تفاوت از کنارشون رد می شم

برای پیدا کردن یه چیز دیگه

چیزی که تو نبودی 

+نوشته شده در 90/02/09ساعت8:44 PMتوسط شراره ای در باد | |

توی خواب دلم از دو رنگی هایی گرفته بود که به طرز

استادانه ای در هم آمیخته و رنگی دلفریب برای دلی ساده

و خسته از یکرنگی رقم زنده بودند.

باز هم با آهنگ فیلم در برابر باد از خواب بیدار شدم.

روی تخت با صدای خواب آلود جواب دادم:

- سلام

- مرسی

- باشه بفرستین

- هرچی دوست دارین

- می گم هر چی دوست دارین

- باشه گوشی رو بده بهش

- سلام آبا خوبی؟

- مرسی خوبم

- بفرستین

- آره خواب بودم

- باشه خدافظ

- خدافظ خدافظ خدافظ

باز دستم رو گذاشتم رو چشمام

نه فایده نداشت بغض هم نمی تونست منو از زندگی ای

که در وجودم شکل گرفته بود جدا کنه

از روی تخت نگاهی به لپ تاپ انداختم

شام هم باید می پختم

حموم هم باید می رفتم

سر و صورت هم باید صفا می دادم

بهانه برای بیدار شده زیاد بود

اما برای خوابیدن چی؟

شاید تنها بهونه اش تو بودی که دیگه ....

+نوشته شده در 90/02/09ساعت8:35 PMتوسط شراره ای در باد | |

صدای آهنگ فیلم در برابر باد که به گوشم رسید مثل سربازی

که شیپور بیدار باش رو شنیده باشه چشمام رو باز کردم که

چشمم افتاد به زهره که رو به روی تخت نشسته بود، نیم خیز شده

بوم که توی همون حال خشکم زد صدای آهنگ هنوز داشت میومد

از پشت زبونم رو به دنونم زدم هنوز سر جاش بود، غم دنیا نشست

رو دلم اما از طرفی هم خوشحال شدم که دنونم سر جاشه زهره

نگاه تعجب آمیزی بهم کرد صدای آهنگ هنوز داشت میومد از تخت

اومم پایین از دور نگاهی به گوشیم انداختم فکر می کردم مهنس

فرزام باشه اما سیما بود با صدای خواب آلودی گفتم الو .

-سلام از نت نگاه کردی؟
--نه الان نگاه می کنم

-باشه خواب بودی؟

--آره

--چرا مگه باز شبو بیدار بودی؟

- نه امروز از صبح سر پا بودم خسته بوم

-- آخر هفته میای ؟

- نمی دونم فردا بهت می گم.

-- باشه پس نگاه کن بگو دیگه

- باشه خدافظ

-- خدافظ

هنوز داشتم زبونم رو به دندونم می زدم رفتم رو تخت دستم

رو گذاشتم رو چشمام تو دلم داد زدم خدایا بیا و ای خواب رو تعبیر نکن.

نمی شه این خواب تعبیر نداشته باشه؟

آآآآآآآآه چه دندون سفیدی بود اما بعد میگم اصلا ریشه نداشت

آآآآآآه خدایا می ترسم می ترسم با این خواب دیگه همه چیز خراب بشه

من می ترسم .

کمکم کن. اون دندون رو بذار سر جاش.

از ترس می خوام برای زهره تعریف کنم اما بعد یاد حرف مامانم می افتم

که می گفت خواب بد رو نباید تعریف کرد.

باشه من تعریف نمی کنم بین خودمون بمونه دیگه اوکی؟

+نوشته شده در 90/02/06ساعت9:26 PMتوسط شراره ای در باد | |

خدایا باورم نمی شه بنده هات مهربون باشن اما تو نه.

+نوشته شده در 90/02/06ساعت7:9 PMتوسط شراره ای در باد | |

ازت گلایه ای ندارم

اگه کم حرف میزنی

می دونم که با صدام دلت آروم می شه.

+نوشته شده در 90/02/04ساعت10:36 PMتوسط شراره ای در باد | |

دخترک تا صبح از روی تختش سایه ی خدا راکه زیر درخت انجیر

کنار چراغ برق جلوی خانه شان منتظر کسی بود می پایید

و به معشوق خدا فکر می کرد و این که چقدر خوشبخت است که

خدا به خاطر او این وقت شب، از آن بالا تا زمین آن هم محله ی دخترک آمده بود.

سپیده که سر زد سایه ی خدا هم ناپدید شد

دخترک با خود گفت نه معشوق آمد و نه عاشق ماند

آهی کشید، پتو را بر سرش کشید و تا ظهر خوابید

غروب همانروز وقتی کنار پنجره رفت

چیزی مثل سر انگشت روی بخار شیشه چنین نوشته بود

سپیده که سر زد چراغ ها خاموش شدند و من سایه ام ناپدید شد

اما خودم همانجا کنار درخت انجیر بودم

تمام روز منتظرت بودم تا نگاهی بیاندازی

وقتی دیدم نیامدی

به خورشید گفتم برود

باشد که دلت به سایه ام آرام گیرد.

+نوشته شده در 90/02/02ساعت3:57 PMتوسط شراره ای در باد | |